dar_arezooye_to

درباره من

1394/8/30 12:11
نویسنده : elina
80 بازدید
اشتراک گذاری

من درپاییز سال 1389 در حالی که 22 سال داشتم با شوهرم که 29 سال داشت ازدواج کردم . (با هزار امید و آرزو) اون زمان به هیچی فکر نمی کردم جز اتفاق جدیدی که تو زندگیم افتاده بود شاد بودم چون شوهرم مرد زندگی بود سرش تو زندگیه خودش و فرد صادق و پاکی بود. ما 10 ماه نامزد موندیم و بعدش عروسی گرفتیم و زندگیمون رو آغاز کردیم. راستش اول زندگی یکم سخت بود چون اخلاق همو نمیشناختیم و تفاوت هایی داشتیم از همون اول یه مقدار مشکلات اومد سراغمون شوهرم کارش رو عوض کرد و یه روز بهم گفت دیگه نمیرم سرکار و میخوام یه جایه دیگه کار کنم.خلاصه تا کار بعدی چند ماهی بیکار بود و من اینو به جز پدر مادرم به کسی نگفتم.اصلا فکرشم نمیکردم زندگیم اینطور شروع بشه.خلاصه کار دومشو شروع کرد .هردمون با هم قرار گذاشتیم تا دو سه سال بچه دار نشیم تا هم یکم بگردیم و اینکه کمی پس انداز کنیم.در این مدت منم یکسال کار کردم ولی الان دیگه خانه دارم. سال پیش بعد از سه سال دیگه تحمل نداشتم و دلم می خواست مامان شم.دخترای فامیلم که همزمان با من ازدواج کرده بودن بچه دار شدن.منم خیلی دلم میخواست اما شوهرم همش میگفت زوده زوده.ولی من خیلی اسرار کردم و بالاخره قبول کرد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به dar_arezooye_to می باشد